است؛ انتخاب پييترو ناشي از يك رسم سياسي متداول آن زمان بود، كه شهرهاي ايتاليا مأموران عاليرتبهٴ خود را از ميان بيگانگان برميگزيدند. فارغالتحصيلان دانشكدهٴ حقوق بولونيا بهويژه ارجحيت داشتند. ناآرامي شديد سياسي اغلب موجب تغييرات ميشد.) او بسياري شهرهاي ديگر ايتاليا و پرونس را ديده بود. در سال 1299 از فعاليت سياسي رانده شد و در ملك موروثي خود اوربيزانو (روبيزانوي كنوني) در نزديكي بولونيا اقامت گزيد. او باقي عمرش را در آنجا گذراند اوقاتش را صرف ادارهٴ ملك موروثي و تأليف كتاب معروفي كرد كه موجب حفظ نام او شد.
اين كتاب رسالهاي است درباب مزرعهداري در دوازده مقاله كه آن را در فاصلهٴ سالهاي1304ـ 1309 (يعني حدود 1306) تأليف و به شارل آنژوي دوم (متوفا 1309) تقديم كرده است، شارل در آن هنگام رئيس و حامي حزب هوادار امپراتور بود و بولونيا از شهرهاي آن حزب محسوب ميشد.
بايد توجه داشت كه پييترو در واقع متعلق به سدهٴ سيزدهم و معاصر نويسندهٴ معروف كشاورزي يعني آلبرت كبير بود. هنگام وفات آلبرت در سال 1280، پي يترو دستكم 47 سال داشت و در پايان قرن پيرمردي بود. از اينرو در ج 2 از او ذكري نكرديم كه كتابش، با اينكه محصول سدهٴ سيزدهم بود، تا حدود سال 1306 هنوز نوشته نشده بود. مورد او بسيار شبيه به شخصيت معروف ديگري در همين زمينه است، يعني كاتوي شهربان كه كتاب كشاورزي خود را در سدهٴ دوم پ م نوشت، در حالي كه خودش تاحدي متعلق به قرن پيش بود.
رساله درباب مزرعهداري يا آسايش روستايي به زبان لاتيني غيرادبي و ايتالياييشدهٴ آن روز نوشته شده بود و متن آن را ويراستاران و دانشمندان دومينيكي پيش از چاپ اصلاح كردهاند.
پس از يك اهدانامه و مقدمهاي در بيان مقصود موٴلف، مطالب كتاب در دوازده مقاله به شرح زير است:
1. درباب محل مناسب براي ايجاد مزرعه يا ملك اربابي و بهترين تنظيم آن؛ بهداشت كشاورزي از لحاظ تأمين آب؛ وظيفهٴ كشاورز و رئيس خانواده. همهٴ اينها براساس اصول عقايد رومي است.
2. ماهيت گياهان و آنچه كشت آن در مزرعه مرسوم است و خاك مناسب براي پرورش هر كدام. مقدمهاي گياهشناختي بر كشاورزي، مشابه آثار نويسندگان رومي (وارو، پليني)، ولي يك زيستشناسي گياهي ارسطويي هم بهشيوهٴ ابن سينا و آلبرت كبير بر آن افزوده است. بحثي درباب كود دادن، شامل شيوههاي جديد ايتاليايي. بحث مربوط به اين مسئلهٴ كشاورزي بيشتر از كتاب آلبرت كبير اقتباس شده، ولي از نو چنان خوب تنظيم شده كه جوواني باتيستا دلاپرتا (1540 ـ 1615) تقريباً سه قرن بعد نتوانست چيزي بر آن بيفزايد.